|
شام غریبان حسین است امشب امان از دل زینب + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 1:29 توسط سفیر |
چقدر نزدیکی و چقدر دور. کاش نشانیت را به ما هم میدادی . کاش خودت را حتی لحظه ای نشان میدادی. کاش حتی برای یک لحظه هم که شده عطر نرگس واقعی را برای ما خسته دلان هم میفرستادی. دلتنگ عطر نرگسیم و محتاج نگاهی از سمت تو . کاش نظری هم به ما سیاهدلان کنی. گرچه سیاهدل و گناهکاریم اما به یاس خوشبوی نبی قسم عاشقانه دوستت داریم و منتظر آمدنت هستیم. تو خود میدانی سالهاست باران رحمت بر این سرزمین نباریده است. پس ای بارش مکرر نور بر این سیاهیها ببار. ببار..........(اللهم عجل لولیک الفرج) + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 8:12 توسط سفیر |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:26 توسط سفیر |
باز خوابتو دیدم. دیدم که دوباره با همون قامت بلند و پر از عظمتت داشتی تو هیئت سینه میزدی.چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده. چقدر این روزا دلتنگتم. چقدر بهت احتیاج دارم. باز هم مثل هر سال هیئت حضرت عباس رو راه انداختیم. جات خالیه. خیلی خالی......پرچمی که از کربلا آورده بودی گذاشتم تو دسته بچه ها بگیرنش بالا. نمیزارم هیچ وقت فراموش بشی. نمیزارم حتی یه لحظه از ذهنم بری حتی یه لحظه....... باور کن هستی . همیشه هستی. یه وقتایی صدات میاد تو گوشم . صداتو میشنوم . بازم بغض گلومو میگیره اما......... اما یه وقتایی حتی نمیتونم گریه کنم. کاش بودی و میدیدی چقدر گریه بی صدا کردم. چقدر اشک ریختم اما بی صدا تو اوج تنهاییام حضرت عباس و امام حسین رو صدا زدم. خودت همیشه میگفتی عاشق حضرت عباسی. قربون حضرت عباس برم. امسال بازم مثل هر سال نذرمو ادا میکنم اما امسال یه فرقی داره اونم اینکه حاجتمو گرفتم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 1:44 توسط سفیر |
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 13:16 توسط سفیر |
و دیگر بار آفتاب سوزان عطش کودکان ناله و نوای دختران و زنان و اشک زینب پرچمدار سرافراز کربلا و اینک فصل عشقبازی دوباره تکرار میشود. هنوز صدای چکاچک شمشیرها به گوشم میرسد یکطرف سپاه کفر و در رو به روی آنان سپاه عشق و نور حقیقت هرگز نمیمیرد . حسین (ع) زنده است و دین نور بی پایان تا ابد باقی خواهد ماند . و آنگاه که خیمه ها را به آتش کشیدند و زینب هراسان به هر طرف میدوید تا کو دکی را به آغوش بکشد اما چند نفررا ؟ صدای وا ابتای بچه ها به گوشش میرسید عزیزان من کجایید........... + نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 13:9 توسط سفیر |
بیدارم و میبینمت رویا به رویا از پیش چشمم میروی دنیا به دنیا
با تو میان آب و آتش آشتی بود در آتش از رفتنت دریا به دریا یک بار دیگر عشق را با خون نوشتند تعبیر لبخند تورا گلگون نوشتند تا دست عشق از پیکر عاشق جدا شد با دست لیلا قصه مجنون نوشتند این کوچه ها بی تو همیشه بی قرارند حس غریبی بین پاییز و بهارند رفتی ولی فکری به حال کوچه ها کن بوی تو دارند و تورا اما ندارند + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 1:4 توسط سفیر |
آقا بازم غروب یه جمعه دیگه از راه رسید و باز هم نیومدی . آقا دلمون پوسید. دنیا سیاه شده. دنیا از درون تو خالی شده.ظاهرش دنیا قشنگه ولی درونش سیاهه. آقا همه چهره هاشونو زیبا میکنن ولی آقا درونشون هم زیباست؟ آقا خودت گفتی ما شیعه ها برای ظهورت دعا کنیم. یعنی جوابمونو میدی؟
آقا نزار دلامون اونقدر سیاه بشه که دیگه کاریش نشه کرد. غروب جمعه است . توور به مادرت زهرا قسم تورو به یاس خوشبوی نبی قسمت میدم . یه نظریم به من روسیاه بکن. دیروز توی اون بارون خونه قشنگت چه صفایی داشت. چقدر خونت قشنگ شده بود. چقدر خودت نورانی شده بودی. چقدر بلند قامت. مثل همیشه لبخند به لب و مهربون. دلم برات داشت پرپر میزد. خوشحالم که دیدمت. ببخش اگه توی صورتم غم شکستن موج میزد. ببخش اگه گل نرگس برات پیدا نکردم. خیلی گشتم تموم شده بود.به خدا حاضرم خودمو قربونیت کنم. که میدونم اینم باز برای تو هیچه. میدونی این روزا شکستن و آب شدن شده کار هرروزم . اما میدونم هوامو داری.(دستتو میبوسم) + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 18:18 توسط سفیر |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 3:37 توسط سفیر |
پنجره زيباست اگر بگذارند چشم مخصوص تماشاست اگربگذارند من از اظهارنظر هاي دلم فهميدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند اينجا القمه علمدار خميني حاج حسين خرازيه.اينجا همون جاست كه دست حسين خرازي فرمانده پيروز لشكر 14 از تنش جداشد.اينجا همون جائيه كه سر نازنين حاج ابراهيم همت ؛سردار خيبر از تنش جداشد.اينجا همون جائيه كه حاج مهدي باكري وقتي رد ميشد شب عمليات،ديد جنازه برادرش حميد باكري افتاده رد شد و رفت هر چي فرياد زدند آقا مهدي جنازه حميدو برگردون گوش نكردآخردر مقابل اصرار فرمانده از پشت بيسيم جواب دادآخه اينا كه اينجا افتادند همشون حميد باكري اند كدوم رو برگردونم. خواهر شهيد باكري ميگه ما سه تا برادر داشتيم هر سه تاشون شهيد شدند هيچ كدوم جنازه هاشون به مانرسيد.يكي علي باكري بود زمان شاه ساواك علي مارو دستگير كرد تكه تكه كرد وهيچ چي از جنازشو به ما نداد.داداش حميد ماروهم كه آقا مهدي تو خيبر جاگذاشت ورفت خود آقا مهدي هم تو وصيت نامش نوشته بود :"خدايا از تو ميخوام كه وقتي كشته ميشم جسدم پيدا نشه تا من يه وجب از خاك اين دنيارو اشغال نكنم " تو عمليات بعدي افتاد تو دجله جنازشو آب برد.هيچ كدوم از سه برادر برنگشتند. اينجا طلائيه است.اينجا يه دونه درخت هم نداره .نه درياست نه كيش نه تفريحات داره نه پاركه اينجا فقط بيابونه. اما حالا بزار بگم طلائيه چيه تا هر كي پرسيد بگي طلائيه چه جور جائيه. طلائيه بوي خدا ميده اگه رفتي طلائيه هر كي ازت پرسيد كجا رفتي سرتو بالا بگيروبگو رفته بودم توي قطعه اي از بهشت.مگه بهشت غير از اينه؟ بهشت اونجائيه كه هيچ كدوم از زرق وبرقهاي دنيا ديگه اونجا ارزش نداره.تو اگه رئيس جمهور هم باشي با يه گدا فرق نداري...به عملت بستگي داره "يوم لا ينفع مال ولا بنون الا من اتي الله بقلب سليم"طلائيه بهشته چون شهدا دعوت مي كنند. شهدا شما رو بوميكنند. برين بشينين يه گوشه كه ديگه حتي موبايلتون آنتن نده از دنيا دور بشين راحت بشينين يه دل سير گريه كنين . مگه ما مشكل نداريم وقتي كه ديگه از همه جا رونده شديم بريم طلائيه . چرا طلائيه؟ آخه طلائيه مقر ابوالفضل عباسه.طلائيه خيلي شهيد داره كه هنوز پيدا نشده خيلي از شهدا رو هنوز جنازه هاسونو به ما نشون ندادند. تو طلائيه عراق اعلام كرد من تو اين منطقه 800000 گلوله سر فرزندان شما ريختم.سه راهي شهادت تو طلائيه است يعني جنازه بچه ها اينقدر روهم روهم ريخت كه رزمنده ها مجبور شدند از رو جنازه بچه ها رد شوند. خيمه گاه قمر بني هاشم تو طلائيه ست . سر حاج ابراهيم همت تو طلائيه از تنش جدا شد .توحسينيه قمر بني هاشم پاي عكس شهيد حسني كه ميري از در باب التوبه كه وارد شي ميبيني عكس يه شهيدي ست كه بدنشو گلوله برده سرش جداشده كنار پاش افتاده ،بدن نداره كنار عكسش 6000تا از همين جوونايي كه خيلي ها تهمت ميزنند ميگن اينا ارزشها روديگه زير پا ميذارند دست نوشته نوشتند. يه دختر جوون نوشته بود : اي سروپا منِ بي سرو پا خودمو كنار عكس تو تازه پيدا كردم. يه دختر خانم تو طلائيه اومده بود با خودش كيك تولدبا خودش آورده بود. بچه هاي صدا وسيماي خوزستان رفتن باهاش صحبت كردند گفتند خانم كيك براچي آوردي گفت امروز اومدم تولدموتو طلائيه با شهدا جشن بگيرم خيال كردند تولد شناسنامه ايشه گفتند خوب به سلامتي چند ساله ميشي گفت امروز يكساله شدم.گفتند يعني چي؟گفت من يه عمر زير بار گناه مرده بودم پارسال همين روز مارو آوردند طلائيه شهدا منو زنده كردند اومدم طلائيه جشن يكسالگي بگيرم.اينجا طلائيه ست...... اينجا طلائيه ست ...اينجا خاكش خيلي مقدسه. شهيد زنده ست .خدا وقتي تو قرآن ميفرمايد :ولا تحسبن الذين قتلوفي سبيل الله امواتا شوخي نداره با كسي .ميگه شما مرديد شهيد زنده ست.من وتومرديم منِ بيچاره مردم كه نميتونم بچه خودم،برادر خودم،همسايه خودمو هدايتش كنم.شهيد يه پلاكش هزار هزار دل ميبره . طلائيه كه ميري چه جوري خاكي ميشي؟كسي غير از شهيد آدمو ميكشونه طلائيه؟طلائيه كه هيچ چي نيست حتي تخت جمشيد هم نيست كه بگي رفتم آثار باستاني ديدم خاكهاي طلائيه هم تا حالا توسط گروه تفحص چهار بار زيرو رو شده هيچ چي نيست همش خاكه.ولي چشمها چي ميبينه كه كه آدمو ميكشونه طلائيه؟ راستش اصلا اينجور نيست كه عاشق بشي بري طلائيه .شهدا دلشون برامون تنگ ميشه مارو ميكشونند.چون طلائيه تا سال 69 دست عراقيها بود.چند ساله راه طلائيه باز شده؟ اگر مجنون دل شوريده اي داشت دل ليلي از آن شوريده تر بي خوش به حال اونا كه شهدا دعوتشون ميكنن طلائيه. يكي از فرمانده هاي جنگ ميگفت خدارحمت كنه حاج عبدلله ضابط رو ميگفت تو دنيا خيلي دلم ميخواست سيد مرتضي آويني رو ببينم. هر كاري كردم جور نشد .بالاخره آقا مرتضي سيد شهيدان اهل قلم تو فكه رفت رو مين وبه آسمون پر كشيد.يه شب با كارواني اومدم تو مناطق جنگي .شب تو جايي مونديم ومستقر شديم .شب به خواب رفتم .خواب ديدم آقاي آويني اومد.تو خواب باهاش حرف زدم درددلامو گفتم بعد بهش گفتم آقا سيد خيلي دوست داشتم وقتي تو زنده بودي ببينمت ولي توفيق نشد.تو خواب به من گفتش نگران نباش فردا ساعت 8صبح بيا سر پل كرخه منتظرتم.صبح بلند شدم مثل منِ بيچاره كه هنوز به زنده بودن شهيد شك دارم گفتم اين چه خوابي بود؟ اين كه خيلي وقته شهيد شده گفتم حالا برم ببينم چي ميشه.بلند شدم رفتم سر قراري كه با من گذاشته بودنيم ساعت ديررسيدو ديدم خبري از آويني نيست داشتم مطمئن مي شدم كه خواب وخيالِ.سربازي كه اون نزديكي نگهباني ميداداومد نزديك من گفت آقا شما منتظر كسي هستين؟گفتم آره با يكي از رفقا قرار داشتم.گفت چه شكلي بود براش توصيف كردم گفت عجب!!! رفيقت اومد اينجا تا ساعت 8 منتظر شد نيومدي بعد كه ميخواست بره اومد پيش من گفت يه كسي مياد با اين مشخصات با اين قيافه بهش بگو آقا مرتضي اومدخيلي منتظر شد نيومدي كار داشت رفت وبا انگشتش كنار اين پل يه چيزي نوشته برو بخون ميگفت بخدا رفتم ديدم كنار پل با انگشتش خود مرتضي آويني نوشته : فلاني آمديم نبوديد وعده مابهشت سيد مرتضي آويني. يه شهيدي از طلائيه پيدا كردند سيزده سال زير خاك طلائيه كه يكسال زير خاك جنازه بمونه ميپوسه، سالم دراومد ... خدارحمت كند آقاي ضابط رو ميگفت :طلائيه چه طلائيه... واقعا چه طلائيه.كاش ميشد همونجا زندگي كنيم برا هميشه. يكي از راوياي لشكر 17 ميگفت من 7يا8ساله دارم كاروان ميارم يه روز يه كارواني آوردم بين اونا يه دختري دانشجوي پزشكي كاشان بود تو راه رفتيم شلمچه مسخره كرد رفتيم فكه مسخره كردآورديم طلائيه مسخره كرد تو طلائيه من بعد از صحبتا خاك تبركي دادم دست اين دانشجوها گفتم اينجا قدمگاه ابوالفضل العباسه اين خاك رو ببريد هروقت دلتون گرفت ودلاتون آلوده شد يه گوشه بشينيد واين خاك رو بو كنيد ياد طلائيه كنيددلاتون باز بشه تا خاك رو دادم به اين دختر خاك رو پرت كرد وگفت اين مسخره بازيها چيه؟تحويل نگرفت رفتيم از اينجا خرمشهرشب خرمشهر خوابيديم اول صبح ديدم يه كسي در اطاق رو ميكوبه درو وا كردم ديدم همين دختر داره چه جور اشك ميريزه وميگه يالا منو ببر طلائيه گفتم تو كه ميگفتي مسخره بازيه گفت تو رو خدا تو ديگه نگو شب خواب دبدم يه شهيدي از طلائيه اومد تو خوابم گفت تو ميدوني اونايي كه ميان طلائيه ما يكي يكي ميريم در خونه هاشون دعوتنامه بهشون ميديم.كي تورو راه داده خونه ما اومدي تو با اجازه كي پاتو گذاشتي تو طلائيه؟گفتم آخه خانم ديگه مسير ما طلائيه نيست.گفت يا منو ميبري طلائيه يا من ديگه كاشان برنميگردم همينجا ميمونم. گفت خدا شاهدِ برداشتم آوردمش طلائيه تا از ماشين پياده شد پابرهنه شد دويد رو اين خاكا خودشو انداخت اينقدر خودشو زدوگريه كرد... طلائيه چه طلائيه.طلائيه قطعه اي از بهشت اونجا ديگه شاه وگدا با هم فرق نميكنند اونجا ديگه همه ميگن خدا .اونجا ميشه با خود حاج ابراهيم همت حرف زد. طلائيه چه طلائيه........... منبع: سیدی تصویری شاهد + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 8:58 توسط سفیر |
حرم خدا + نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386 2:37 توسط سفیر |
عید غدیر بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد. + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 7:46 توسط سفیر |
خبر آمد خبری درراه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید.......پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پای کوبان میروم بردرسلطان خوبان میروم میروم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند میروم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هرکه نشناسد امام خویش را بر که بسپارد زمان خویش را؟ با همه لحن خوش آواییم دربه در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما میشدی مایه آسانی ما میشدی هرکه به دیدار تو نائل شود یک شب حلاله مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه مارا عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده یه شب بتاب پرده برانداز به چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یارو مددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دل مستمندت ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تورا بینم تویی که نقطه عطفی به اوج آئینم ای زلیخا دست از دامان یوسف بازگشت تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید........ پرده از چهره گشاید شاید......... به امید آمدنت آقا یه نظرم به ما بکن + نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 2:14 توسط سفیر |
دنیا بدون شهید به هیچ نمیرزد به هیچ........ + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 12:40 توسط سفیر |
یادش گرامی باد. + نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 12:28 توسط سفیر |
آنکس که چشم دارد خواهد دید و آنکس که گوش دارد خواهد شنید و آنکس که قلب دارد احساس خواهد کرد........... خدا آنجا نیست ـ همینجاست...... بعدا نیست ـ همین حالاست........ غربیه نیست ـ آشناست گاهی نیست ـ همیشگیست دور نیست ـ نزدیکست بودنش از آن جهت نیست که تنها امیر تو باشد آمده است تا محبوب تو باشد . خداییش از آن جهت نیست که تو تنها گاهی بگویی خدایا کمکم کن آمده است که تو هموراه بگویی(محبوبترینم دوستت دارم) آری آنکس که چشم دارد خواهد دید........ و آنکس که گوش دارد خواهد شنید و آنکس که قلب دارد احساس خواهد کرد که خدا آنجا نیست........همینجاست........ خدایا فقط تورودارم فقط پیش تو میتونم غصه هامو فریاد بزنم . کمکم کن.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 9:27 توسط سفیر |
شنیده بودم از شلمچه تا کربلا راهی نیستاما هرچی از کنار موانع کنار مرز آن طرف رو نگاه میکردم حرم پیدا نبود اما تا اینکه نگاه خودمو به گنبد یادمان انداختم تازه فهمیدم اینجا هم کربلاست ـــ چون پرچم ارباب جلوی چشمانم بود + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 1:26 توسط سفیر |
|
| ||||||