|
مولای من! معرفت شما اعطایی است: نوری است که خداوند در قلب هر کس که بخواهد می افکند. همه اش به کتاب و دفتر و خواندن و نوشتن نیست . از اقیانوس بی کران معرفت خویش جرعه جرعه درکام ما بریزید و توفیق استقامت و پایداری در صراط مستقیم محبت و معرفتتان را از مستانید + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 19:4 توسط سفیر |
امروز براي شهدا وقت نداريم // از عشق مگو قصه كه ما وقت نداريم با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است// از بهر ملاقات خدا وقت نداريم در كوفه تن غيرتمان گوشه نشين است// بهر سفر كرب و بلا وقت نداريم هر چند كه خوب است شهيدانه بميريم// زيبا ست ولي حيف كه ما وقت نداريم
نظرتون درمورد این عکس چیه؟ + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 22:1 توسط سفیر |
سلام به همگی . من برگشتم این بار به جای غم و غصه با یه دنیا امید و آرزو برگشتم. با یه دنیا عشق و امید. این روزا برای من روزای پر از عشق و امیده. خدایا شکرت بزارید یه اتفاق جالبی که توی آخرین روزای سال ۸۶ برام افتاد براتون بگم. یه روز خیلی دلم گرفته بود کنار پنجره نشسته بودم. پنجره باز بود. یه دفعه دیدم یه کبوتر پرید تو حیاط. خیلی آروم و بی صدا اومد توی خونه. کبوتر خیلی سفید بود مثل برف. تا اون موقع کبوتر به اون سفیدی ندیده بودم. اومد توی خونه. خیلی آروم راه میرفت. فکر کردم زخمیه. خوب بالاشو نگاه کردم. اثری از زخم نبود. جالب اینجا بود که خوب به همه جای خونه نگاه میکرد و وارد تک تک اتاقها میشد. خیلی خوشگل بود. خیلیم مهربون. مثل بچه ها. خلاصه اصلا حاضر نبود از توی خونه بیرون بره. انگار خونه اصلیش خونه ما بود. توی حیاط براش یه جا درست کردم اما خودشو محکم به پنجره اتاق میکوبید که بیاد تو. دلم براش سوخت آوردمش تو. بالهای خیلی بلندی داشت. سپید وناز. انگار از طرف یه کسی اومده بود. انگار یه فرشته بود. نمیدونم. خلاصه هر چی بود از روزی که اون کبوتر سپید پاشو تو خونه ما گذاشت دنیای من شده یه دنیای سبز. از فردای اون روز انگار یه بار دیگه به دنیا اومدم. انگار با خودش زندگی دوباره آورده بود. همه چی سبز شده. همه چی دوباره تازه شد. با اومدن اون کبوتر سپید اون فردای قشنگی که منتظرش بودم بازم رسید. البته همه این سبزیارو مدیون آقامون و شهدا هستم. جاتون خالی لحظه سال تحویل سر مزار شهدا به یاد همتون بودم. به نیت همه شمع روشن کردم و از ته دل آروز کردم همه شاد باشند و سال خوشی داشته باشن. خیلی جای همه خالی بود. موقع سال تحویل سر مزار شهدا حال عجیبی داشتم. یه حالی بود که نمیتونم وصفش کنم. بوی گلای نرگس و شببو همه جارو پر کرده بود. بوی عشق بود . بوی شهادت. همون بوی دیونه کننده...... راستی! باور کنید داستان کبوتر واقعی بود. امیدوارم کبوتر زندگی شما هم یه روز بیاد و از پنجره اتاقتون بیاد تو. میدونید راه اومدنش چیه؟ هیچ وقت شهدارو فراموش نکنید . + نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387 22:46 توسط سفیر |
|
| ||||||