|
روزي نديده تا به کنون چشم روزگار از دور روزگار به روزگار عشق پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار که آتش زند به خرمن هستي شرار عشق * * * امشب پرستوي علي، از آشيان پر مي کشد داغ فراق فاطمه، آخر علي را مي کشد اسماء بريز آب روان بر روي گلبرگ گلم ياسم شده چون ارغوان ، واي از دلم ، واي از دلم + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 15:38 توسط سفیر |
ای نفست یار مدد کار ما ...... کی و کجا وعده دیدار ما؟ دلها همه در التهاب است و لبها ذكر گويان چيزي را تمنا مي كنند . + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 1:55 توسط سفیر |
هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفان هاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچ خيري نداشته باشم و هيچ وقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم."
خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 7:46 توسط سفیر |
یک جمعه دیگر آمد با غربت سخت و دلگیر گویا به اعمال زشتم کردم تورا از خودم سیر تو آخر یادگار طوفان ز دشت بلایی گاهی به شهر مدینه یک جمعه در کربلایی کرببلا رفتی ای دوست کن جای ما هم زیارت از مادر خسته حالت کن جای زینب عیادت آقا جون بازم یه جمعه دیگه از راه رسیدو نیومدی......... + نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 2:7 توسط سفیر |
سلام. .......چرا دیگه از من حالی نمیپرسی؟ نکنه باز ازم دلخوری؟ یا نکه وای.....با من قهری.نه میدونم تو هیچ وقت با من قهر نمیکنی. فردا میام دیدنت. خیلی دلم برات تنگ شده. خیلی حرفا دارم که بزنم برات. اما نمیدونم چرا هروقت که میام پیشت فقط دوست دارم پیشت باشم و به آرامش برسم. انگار دیگه نمیتونم هیچی بگم. خودت میدونی به اندازه یه دنیا بغض تو گلومه اما یه وقتایی حتی نمیتونم گریه کنم. این بغضای کهنه وسنگین داره منو خفه میکنه. ازینکه مجبورم همیشه خودمو شاد و خندون و بدون هیچ غمی نشون بدم دارم عذاب میشکم. اما تو خودت خوب میدونی تنها جایی که میتونم اونجا خوب گریه کنم و به آرامش برسم شونه های تو هست اما...... افسوس اونارم دیگه ندارم . فقط یادته که منو تسکین میده. یادت و آرامگاه پر از آرامشت........دلخوشیم شده فقط اینکه هر ۵ شنبه بیام و اونجارو گلبارون کنم. فردا هم باز میام. منتظرم باش......
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 0:26 توسط سفیر |
|
| ||||||